تبلیغات
سرعین بهشت نزدیک - ثار
تاریخ : پنجشنبه 25 آبان 1391 | 12:01 ق.ظ | نویسنده : میثم بهراد

بر صفیر اولین تازیانه ای که فرا رفت و فرود آمد و بر پوست لُختمان خطی از خون کشید؟کدامین گوش گواهی داد؟

بر آذرخش اولین شمشیری که فرا رفت و فرود آمد و فریاد سرخ رگانمان را به آسمان افشاند؟کدامین چشم گواهی داد؟

بر رویش اولین دیوارهای زندان و پیوستن اولین دانه های زنجیر؟و ثقل سهمگین اولین غل و یوغ و بر ظلمت غلیظ سیاهچال - خانه قرنهامان - کدامین دل گواهی داد؟

بر اولین شب گرسنگیمان «که گرسنگی تا تاقمان می برد» ؟ کدامین انسان گواهی داد؟

و کدامین تشنگی شناخته ؟ گواه اولین قطره مرگی بود که در دهان آبخوانمان چکاندند؟

 و پس از آن کدامین گوش ؟هجوم تازیانه ها را شنید؟ و کدامین چشم؟ برق شمشیرها را دید؟و کدامین دل در ظلمت زندانهامان گرفت ؟ و چه کسی بر گرسنگی و تشنگی همیشه مان گواهی داد؟ هیچ کس و هیچ کس.

نه هیچ گوشی و چشمی و نه هیچ قلبی؟ که ما همه یک تن بودیم که تازیانه می خوردیم ؟ در برق شمشیرها می شکافتیم و در ظلمت خیس زندانها می پوسیدیم . و جز ما که بود که طعم تازیانه را چشیده باشد؟ و درد شمشیر را کشیده باشد ؟و ظلمت زندانمان را لمس کرده باشد؟ و در گرسنگی و تشنگیمان مچاله شده باشد؟

 

 

حق با «قابیل» بود که چنان آسوده خفته بود؟و خواب راحت قابیلیان جاودانه بود اگر گواهی بر نمی خاست ؟زمان ؟شبی همیشه بود؟اگر شاهدی بر نمی خاست .

و کودکانمان ؟

خوراک همیشه کلاغان و کرکسان

و دخترانمان ؟لقمه همیشه بازار برده فروشان و پسرانمان ؟برده همیشه اربابان و «ما» ؟همه ؟ محکومان همیشه فراموش حاکمیت قابیل ؟اگر شهیدی بر نمی خاست .

اما برخاست ؟قامتی همتای کینه ما

نگاهی ؟ به وسعت آرزوهای ما

تن پوشی? به رنگ خون ما

و فریادی ? به قدرت نفرت ما

در مشهد خونین ما؟شهیدی چون او می بایست که عمق زخممان را بداند و وسعت رنجمان را بشناسد ؟ و اوج آرزوهامان را دریابد ؟ و در لحظه لحظه ما شکنجه شده باشد تا در دادگاه زمانه ؟ چنان به محکوم کردن دژخیمان بایستد که هیچ قابیلی ؟ در هیچ لحظه ای از زمان ؟ ایستاده نماند.

او که ذره ذره رنجمان را ؟از لحظه لحظه زمان گرفته بود؟دیشب به مشهد خویش ایستاده و امیدمان را در فریادش خواند که :

« سخن از پیکاری پر بیم و امید و شکست و پیروزی نیست - که اصلا پیکاری نیست - صحرای محشر است و هنگامه داوری . هر که به جنگیدن آمده است و به امید غنیمت ؟سر خویش گیرد و در ظلمت شب ؟ جان تاریک خویش ؟برهاند. فردا؟در گسترده ترین دامن خاک و گشاده ترین چشم آسمان ؟ هر تن رنج قرنها را پذیره می شود ؟و خون درد خویش را - که درد قرنهاست - به چشم زمان می پاشد.

فردا؟سخن از چگونه کشتن نیست ؟سخن از چگونه کشته شدن است .

فردا ؟ سخن از چه گرفتن نیست ؟سخن از همه چیز دادن است .

فردا؟هنگامه خوبتر مردن است .

آنان که گرسنگی را با ذره ذره پوستشان آنان که تشنگی را با تمام جانشان له له نزده اند.

آنان که تازیانه را در شط سرخ خون خویش شناور ندیده اند.

آنان که مرگ را در قلب خویش نتپیده اند.

آنان که در لحظه لحظه رنج آدم شریک نبوده اند.

آنان که خویش را در بلندترین قله درد آدمی به انسان نبخشیده اند.

آنان که در خویشند و برای خویش می زیند ؟ سر خویش گیرند و جان خو د برهانند که فردا روز «بی خویشی » است و روز انفجار «خود» بر معبر فرو بسته «زمان».

فردا؟نمایشگر رنجی است که بر انسان رفته است و می رود؟ و این نه رنجی است که هر جانی تاب آورد.

فردا؟ روز «شهادت» است و «قیامت». «شهیدان» بمانند که «شکستن» را می توانند.»