تبلیغات
سرعین بهشت نزدیک - یکی از بستگان خدا
تاریخ : چهارشنبه 14 دی 1390 | 12:03 ق.ظ | نویسنده : میثم بهراد

شب کریسمس بود و هوا  سرد و برفی

پسرک در حالی که پاهای برهنه اش را روی برف جا به جا می کرد،

تا شاید سرمای برف های کف پیاده رو کمتر آزارش بدهد ،

صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داحل نگاه میکرد

در نگاهش چیزی موج می زد ،

انگاری با نگاهش نداشته هاش رو از خدا طلب میکرد ،

انگاری با چشماش آرزو میکرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک

که محو تماشا بود انداخت و بعد  رفت داخل فروشگاه،

چند دقیقه بعد در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد

آهای آقا  پسر...

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت چشمانش برق میزذ

وقتی آن خانم کفش ها رو به او داد

پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید

-شما خدا هستید؟

-نه پسرم من تنها یکی از بندگان خدا هستم

-آها می دانستم که با خدا نسبتی دارید...